غرق گشته

 شب چراغی است

در ساحل دریای خموش

روی موجی مغرور

قایقی سرگردان

پیر مردی حیران

از کجا می آید ؟

شبروئی خاموش است

از دیاری دور

از ساحل دریای خموش

پی دلداده ی خود می گردد

روزگاری دریا

دل او را با خود

به دل خود کشید

او به این فکر که شاید

یک شبی این مغرور

پرده از چهره ی یارش گیرد

تا که او مه رخ دلدارش را

هر چند بی روح

هر چند مرده

در تاریکی شب

دگر باره به آغوش گیرد 

/ 0 نظر / 7 بازدید